عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

157

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

تلميحا به ماجراى انداخته شدن شمس به چاه اشاره مىكند و مىگويد : " شمس تبريزى ، به چاهى رفته‌اى چون يوسفى * اى تو آب زندگى چون از رسن پنهان شدى ؟ " « 1 » اما مولانا مىخواهد كه فاجعه مكتوم بماند و بر جراحات دلش نيشتر گذاشته نشود و آتش آن برافروخته‌تر نگردد . چنان كه حتى نام شمس را به كنايه بر زبان مىآورد . به سائقهء اين حال درونى است كه به حسام الدين چلبى مىگويد : " فتنه و آشوب و خونريزى مجو * بيش از اين از شمس تبريزى مگو " « 2 » علت سكوت سلطان ولد و سپهسالار اين است كه آنان نيز از مولانا پيروى كرده‌اند و نخواسته‌اند كه خاطرهء آن واقعهء تلخ را زنده كنند . بعد از گذشتن مدتهاى دراز از وقوع حادثه افلاكى به ثبت روايات و مناقب مسموع دربارهء فاجعه برخاسته است . كلاه « 3 » ، پاپوش و سر علم شمس - محفوظ در بارگاه مولانا كه امروزه به صورت موزه درآمده - نشانه‌هاى وقوع ماجرا است . ماجرا از اين قرار است كه نقل شد . اما زندگانى اسرارآميز شمس ، كاملا باب طبع اعتقادات صوفيانه واقع شده است . تا جايى كه بين افسانه‌هاى مربوط به شهادت شمس ، اين اعتقاد هم راه يافته است كه شمس ، روزى ظهور خواهد كرد . به عقيدهء مولويان ، درى كه در ميدان‌خانهء درگاه مولانا در قونيه قرار دارد ، و به جانب قبله باز مىشود ، روزى گشوده خواهد شد و شمس از همان‌جا ظهور خواهد كرد . چنان كه ملاحظه مىشود ، شمس به صورت مهدى مولويان درآمده است . بعد از شهادت شمس ، مولانا بنا بر عرف آن زمان لباس عزا بر تن كرد : برد

--> ( 1 ) كليات شمس ، ج 6 ، ص 110 ( 2 ) مثنوى ، اول ، ب 142 ( 3 ) بنا بر عرف موجود بين مولويان ، هركس كلاه شمس بر سر نهد ، به شهادت مىرسد . چنان كه ( در آغاز قرن نوزدهم ) على چلبى از مشايخ خانقاه ديوانه محمد چلبى و از سلالهء وى در زاويهء قونيه اين تاج بر سر نهاد و در بازگشت به پاره‌اى اتهامات متهم و شهيد شد .